تبلیغات
چراااااااااااااااااااا؟ - داستان پیرمردی مهربان

چراااااااااااااااااااا؟



پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد


نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور 1391 ساعت 03:19 ب.ظ توسط مهسا نظرات |


Design By : Pichak





دریافت كد ساعت

اسم دختر اسم پسر

پیشگویی

سوال شما:


جواب پیشگو:

کد آهنگ